هر روز بهتر از دیروز






سلام عزیز دلم دنیا مون زندگی مون هر روز با وجود تو شیرین تر و بهتر میشه گرما ی وجودت زندگی مونو بهتر کرده عزیزممممممممم
امااااااااا ازین ماه یعنی 8 ماهگی گلم 2 آذر سالگرد ازدواج من و بابا جلال بود
رفتم آرایشگاه و لباس پوشیدیم خوشگیلللل مشگیل کردیم تا بابا جون از بانه بیاد با هم کارارو کردیم تو ام مثل همیشه گل بودی بیشتر روزو خواب بودی بابایی اومد مریض بود آخیییی طفلکی سرما خورده بود قیافه اش دیدنی بود
واسه مامانی یعنی من یه شال زمستونی خوشگل
خریده بود ما هم یه سویشرت خریدیم شب قشنگی بود امیدوارم سالیان سال در کنار هم به سلامتی و خوشی زندگی کنیم 4 آذر م رفتیم بانه دایی سینا از اصفهان برگشته بو د
کلی بازی کردی و شیطونی 7 آذر ام خاله اسرین و عمو امید از سردشت اومدن خونه ما و توام خوشحال از اومدنشئن کلی بازی کردی با هاشون جمعه 3 تایی رفتیم بیرون من آرسان و خاله اسرین خوش گذشت بابا جون و عمو ها کلاس داشتن و مراغه بودن شنبه هم رفتن سردشت و اما یه اتفاق که خدا رحم کرد اون شب یعنی 10 آذر رفتیم خونه کاکه همه بالا بودیم از وسایل سانیا میرفتی بالا از میز بالا میرفتی عمه سانی هم یه چاقو دستش بود بلندت کرد چاقو خورد کنار چشت از ترس زهر ترک شدم 
فکر کردم چشت چیزی شده ولی خدا رحم کرد بهمون .فردا شب ام عمه بهار اومد خونه ما مارتیا و تو کلی شیطونی کردید ماشالله به این پسرای خوشگل همش سینه خیز دنبال اش میکردی مهربونم 
و اماااااااااااا از کارات تو این مدت شب سالگرد ما واسمون دست میزدی ای جونممممممممممممم
میرم حموم میایی دنبالم صدام میکنی ما ما ما 
فدای ما گفتنت بشم که همیشه اشکام از خوشحالی سرازیر میشن وقتی خرابکاری میکنی و می شورمت اییی بابا میگی 
یعنی بابا ت بیاد و به دادت برسه الله الله میکنی هی خودتو تکون میدی .دست میدی
عمو امید با تبلت اش بازی یادت داده پدر گوشی بابایی رو در آوردی بازی میوه قاچ کردنو دوس داری طوری که واسه گرفتن گوشی بابایی سر پا وایسادی عسییییسمی تو نفسمی تو زن
دگی می توووووووووو
خدایااااااااااا شکرت بخاطر همه چی
عکس آخری واسه ماهگرد 8 ماهگی اته و کادو ی بابایی که واست گرفته و کیک مامان پز به به چه سونیای هنرمندی
دیگه واسه این پست زیاد نوشتم فعلا 


هر روز بهتر از دیروز
